حكيم ابوالقاسم فردوسى

330

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بيامد كه لشكر همى بنگرد * درفش سران را همى بشمرد بلشكرگه اندر يكى كوه بود * بلند و بيك سو ز انبوه بود نشسته برو گيو و بيژن بهم * همى رفت هر گونه از بيش و كم درفش پلاشان ز توران سپاه * بديدار ايشان بر آمد ز راه چو از دور گيو دلاور بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد چنين گفت كامد پلاشان شير * يكى نامدارى سوارى دلير شوم گر سرش را ببرّم ز تن * گرش بسته آرم بدين انجمن به دو گفت بيژن كه گر شهريار * مرا داد خلعت بدين كارزار بفرمان مرا بست بايد كمر * برزم پلاشان پرخاشخر ببيژن چنين گفت گيو دلير * كه مشتاب در جنگ اين نرّه شير نبايد كه با او نتابى بجنگ * كنى روز بر من برين جنگ تنگ پلاشان چو شير است در مرغزار * جز از مرد جنگى نجويد شكار به دو گفت بيژن مرا زين سخن * به پيش جهاندار ننگى مكن سليح سياوش مرا ده بجنگ * پس آنگه نگه كن شكار پلنگ به دو داد گيو دلير آن زره * همى بست بيژن زره را گره يكى بارهء تيز رو بر نشست * بهامون خراميد نيزه بدست پلاشان يكى آهو افگنده بود * كبابش بر آتش پراگنده بود همى خورد و اسپش چران و چمان * پلاشان نشسته به بازو كمان چو اسپش ز دور اسپ بيژن بديد * خروشى بر آورد و اندر دميد پلاشان بدانست كامد سوار * بيامد بسيچيدهء كارزار يكى بانگ بر زد به بيژن بلند * منم گفت شيراوژن و ديوبند بگو آشكارا كه نام تو چيست * كه اختر همى بر تو خواهد گريست دلاور به دو گفت من بيژنم * برزم اندرون پيل رويين تنم نياشير جنگى پدر گيو گرد * هم اكنون ببينى ز من دستبرد بروز بلا در دم كارزار * تو بر كوه چون گرگ مردار خوار همى دود و خاكستر و خون خورى * گه آمد كه لشكر بهامون برى پلاشان بپاسخ نكرد ايچ ياد * برانگيخت آن پيل تن را چو باد سواران بنيزه بر آويختند * يكى گرد تيره بر انگيختند سنانهاى نيزه بهم برشكست * يلان سوى شمشير بردند دست به زخم اندرون تيغ شد لخت لخت * ببودند لرزان چو شاخ درخت به آب اندرون غرقه شد بارگى * سرانشان غمى گشت يكبارگى عمود گران بر كشيدند باز * دو شير سرافراز و دو رزمساز چنين تا بر آورد بيژن خروش * عمود گران بر نهاده بدوش بزد بر ميان پلاشان گرد * همه مهرهء پشت بشكست خرد ز بالاى اسپ اندر آمد تنش * نگون شد بر و مغفر و جوشنش فرود آمد از باره بيژن چو گرد * سر مرد جنگى ز تن دور كرد سليح و سر و اسپ آن نامجوى * بياورد و سوى پدر كرد روى